دل نوشته های خودم

 
سیزده به درد
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳
 

سلام

نمیدانم چه میشود که

برخی از ماها اینقدر عقل و شعورمان را از دست میدهیم؟!

اینقدر از عقاید و خصلتهای دینیمان دور میشویم؟!

و بعضا اینقدر خلقیات خلاف و متضاد با دینمان را انجام میدهیم؟!

امروز بعضی ها میروند و بقول خودشان

سیزده را به در میکنند.

و همزمان با همینها

برخی از برادران و خواهران مسلمان ما

در بحرین و جاهای دیگر

سیزده را دارند به درد آمیخته شده می بینند

و ما هم همچنان گــَرم خوشی خودمان .

برخی در ایران دارند در خوشی هایشان سرمستانه میرقصند

و برخی هم در بحرین و برخی کشورهای دیگر در خون خویش غوطه میخورند

و چقدر فرق است بین این دو مسلمان.

اگر ما همه یک نقطه ی اتصال داریم و آن هم خدا

و پیامبر گرامی اسلام و اهل بیت عصمت و طهارت

و در زمان خودمان وجود مقدس امام زمان علیه السلام است

پس آن نقطه ی اتصال معلوم میکند که

 آیا امروز باید روز خوشی ما باشد یا نه؟

و بنظر شما امروز که چنین بی رحمانه در جای جای جهان

کشتار مسلمانان و شیعیان مرسوم و معمول شده

و برادران و خواهران ما در کشورهای مختلف در خون خود می غلتند

آیا آن نقطه ی اتصال ما با پروردگار

و همچنین نقطه ی اتصال ما با یکدیگر شاد است یا غمگین؟

آیا روز عید اوست یا روز عزای او؟

و میدانم که خیلی از افرادی که این مطلب را میخوانند

خیلی زود از آن گذرا رد میشوند

و یا شاید حتی صفحه ی خود را میبندند

تا با این کار شاید بتوانند خواب وجدانی خویش را ادامه دهند

و نگذارند وجدانشان بیدار شود

تا راحت زندگی کنند

و مبادا دلشان بخاطر کشتار بیرحمانه ی مسلمانان بدرد آید

و هزار "تا " ی دیگر

و حتما هم همه توقع داریم در زمان ظهور

در پیشگاه ولیعصر عجل الله تعالی فرجه رو سپید باشیم

و چه خیال خامی داریم

و چه دل خوشی داریم ما

و این خواب بودنها و بیدار نشدنها

آخر یک روز،کاری بدست ما میدهد

که دیگر فرصت جبران آن نیست.

تا بعد...

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
جهادی
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩
 

و بازهم سلام

همین امروز صبح ازسفر جهادی بازگشتیم

و باز هم به دنیای پر زرق و برق خودمان رسیدیم

دنیایی که با آن چیزهایی که در بشاگرد دیدیم بسیار متفاوت است

دنیایی که کمترین خواسته ها در آن

خانه های چند صدمتری و اتومبیلهای چندمیلیونی

و چیزهایی از همین جنس است

دنیایی که در آن به بزرگترین نعمتهایی که داریم

به چشم تحقیر و کوچک بینی نگاه میشود

و اصلا خیلی از نعمتها را نعمت نمیدانند.

ولی وقتی بروی در محلی مانند بشاگرد

به جایی که ما در واقع به آنجاها تعلق داریم

( نه به این روزمرگی های پرزرق و برق)

میبینی که نعمتهای بزرگ آنان

همان چیزهایی است که ما اصلا ارزشی برایش قائل نیستیم

مثل آب

روستایی که امسال هم به آنجا سفر کردیم

همان روستای سال گذشته بود

با این تفاوت که

سال گذشته ، رودخانه ای پرآب داشت

که حتی برخی روزها رفقا در آن تنی به آب میزدند

ولی امسال قطره ای آب در آن رودخانه نبود

و آب هم فقط در طی روز یک ساعت وصل میشد.

یکسال بود که در آن دیار باران نباریده بود

و رحمت الهی بر آن سرزمین نازل نشده بود.

البته بگذریم که در اثر توسلات رفقای جهادی

و اهالی روستا

در همین ایام نوروز بارانی نسبتا شدید باریدن گرفت

و بازهم آبروی اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام

سبب نجات شیعیان شد.

اما

وقتی در این شرایط قرار بگیری

و آب برای استحمام و گاهی برای آشامیدن هم نداشته باشی

آن هم در آن هوای گرم

این فرق را احساس میکنی

و به این پی میبری که چقدر ناشکریم

و چقدر در خیالات دنیایی و آرزوهای بلند و دراز غرق شده ایم

و وقتی این را با تمام وجودت حس کردی

آنوقت حق میدهی به پروردگارت که گاهی گوشـَت را بپیچانـَد

و میفهمی که چقدر کوتاهی کرده ای در این درگاه.

بگذریم

سفر امسال هم

با تمامی فراز و نشیب ها

خوشی ها و ناخوشی ها

شادی ها و غمها

به پایان رسید

و ما باز هم به دیار غفلتمان بازگشتیم

و دوباره تنها شدیم

و هنوز به تهران نرسیده در غم این تنهایی شروع به سوختن کردیم.

و هنوز دارم به این فکر میکنم که

چرا بعضی ها انقدر خوب هستند

و چه میشود که برخی انقدر جلب عنایات پروردگار میکنند

و هنوز دارم به اینها غبطه میخورم.

خلاصه این سفر هم تمام شد

و نمیدانیم که آیا مرضی رضای امام زمانمان بود یا نه

نمیدانیم که توانستیم برای لحظه ای هم که شده

دل آن گل فاطمه را شاد کنیم یا نه

و به همین امیدها زنده ایم

و چه ابیاتی زیباتر از این ابیات که :

دل بسته ام مرا زسر خویش وا مکن

از من مرا جدا کن و از خود جدا مکن

هرگر نگویمت که بیا دست من بگیر

گویم گرفته ای زعنایت رها مکن

تا بعد...

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
روز از نو...
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
 

و باز هم سلام

هنوز چشم بر هم نزدیم که دیدیم

باز نوروز آمد

و ما هم کماکان در خواب غفلت.

نوروز 90 هم می آید و می رود و

باز روز از نو ، روزی از نو

ما مثل اینکه بنا نیست از این خواب زمستانی چندین ساله برخیزیم

و خواب را کماکان بر بیداری ترجیح میدهیم

و ترجیح میدهیم که با مرگ بیدار شویم

و شامل کلام « امیر کلام » گردیم که فرمود:

مردم در خوابند و وقتی میمیرند تازه بیدار میشوند.

و باز هم ما داریم میرویم به اردوی جهادی

در جایی دور از دسترس عموم مردم

جاهایی که هنوز نسبت به محیطهای روزمرگی ما دست نخورده ترند

و گـَرد دنیا کمتر به روی آنان نشسته

و با دیدن آن جاها اگر هنوز چشم دلی باقی باشد

انسان به یاد آخرت می افتد

به یاد نداری ِخویش

به یاد تنهایی خود

و به یاد خدا

خدایی که ما در شهرهایمان معمولا او را با هزار حاجت و هزار شکل میپرستیم

و اگر دقت کنیم میبینیم که گــَرد دنیای ما به روی ایمانمان هم نشسته

و چه خوش میفرمود استادم رضوان الله علیه که:

ما برای نمازهایمان هم باید استغفار کنیم

نمازهایمان هم بوی خدای خالص را نمیدهد

و هر وعده از نمازمان با یک رنگ از رنگهای دنیا مخلوط شده است.

ولی آنجاها اگر واقعا بنگری

خدای واقعی را بی هیچ رنگ و لعابی به راحتی می یابی.

میرویم شاید این سفرها

تلنگــُری باشد برای بیدارشدن ما

برای آدم شدنمان

و برای خالص شدنمان

و برای اینکه به رنگ خدا درآییم

و از رنگ دنیا کناره بگیریم

و نوروز ظاهری را

با نوروز دلهایمان

پیوند بزنیم

و ما رفتیم...

التماس دعا

 


 
comment نظرات ()
 
 
تجربه ی تبلیغی در اصفهان
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
 

و باز هم سلام

جای شما خالی بود.

برای همان بحث مشاوره در نمایشگاه کتاب

این مرتبه نوبت به استان اصفهان رسید

و توفیق هم با ما یار شد تا

بهمراه دو نفر از دوستان عزیز راهی این سفر تبلیغی شدیم

یکی از دوستان اتومبیل شخصی داشت

لذا وسیله اش را آورد و با ماشین او به این سفر رفتیم

ساعت 9 صبح که راه افتادیم حدود ساعت 12 رسیدیم به اصفهان

یک مجموعه تابلو

که بسیار برایش زحمت کشیده شده بود

و حاوی مجموعه ی سیرهای مطالعاتی با موضوعات مختلف بود

با یک اتوبوس راهی اصفهان شده بود

که در بدو ورودمان رفتیم و از آن اتوبوس تحویل گرفتیم

واقعا که چقدر زیبا و باکلاس شده بود

خلاصه مستقیم به نمایشگاه رفتیم

و پس از صرف نماز و ناهار مشغول نصب تابلوها در غرفه شدیم

حدود 6 ساعت بطول انجامید

ولی نتیجه ی کار ، خستگی را از تن می زدود

خلاصه حدود ساعت 8 شب به سمت محل اسکان رهسپار شدیم

فردایش ساعت 3 بعدازظهر افتتاحیه بود و ما حدود ظهر رفتیم به نمایشگاه

بگذریم از جزئیات

اصفهان شهری است زیبا

و با رعایت اصول شهرسازی بسیار جلوه ی بیشتری میکند

پلهایی که از روی هم میگذرد و نورپردازیهای حساب شده در آنها

بسیار به چشم میخورد

از طرفی هم بسیار مذهبی است

در این 7 روز نمایشگاه اگر بگویم

تعداد افراد بدحجاب آن در نمایشگاه قابل شمارش بود

و از طرفی خانمهای محجبه بسیار زیاد به چشم میخورد 

مبالغه نکرده ام

بسیار به نماز اهمیت داده میشد و نماز اول وقت یک دغدغه بود

این سفر به من نشان داد که

بخشی از فساد این شهر مربوط به توریستی بودن آن است

و ربطی به اهالی خود این شهر ندارد

نمایشگاه از ساعت 10 صبح تا 9 شب بطور یکسره باز بود

و بسیار برای ما طاقت فرسا بود که

حدود 11 ساعت یکجا بنشینیم و با مردم سر و کله بزنیم

فقط فکر کردن به اجر معنوی این کار ما را سرپا نگه میداشت

بسیار هم مراجعه ی ما زیاد بود

شاید در طی 6 روز حدود 1500 نفر جهت مشاوره های مذهبی

به غرفه ی ما مراجعه میکردند

بگذریم از اینکه یکی از دوستان ما در نقش مشاوره ی کتاب

خود ، حدود 500 نفر مراجعه داشت

البته مشاوره های مفید و اثرگذار را میگویم

وگرنه اگر مراجعه های لحظه ای و کوتاه را محاسبه کنیم بسیار بیشتر بود

موضوعات مورد سوال از جانب مردم در این غرفه و این برهه را

میتوان بصورت ذیل مطرح نمود:

1- نماز : فلسفه و اهمیت و چرایی آن و مطالب جانبی

2- شبهات مهم خداشناسی و نبوت

3- شبهات مهدویت

4- مشاوره های خانوادگی

5- مسائل مختلف شرعی

6- بحث ازدواج و ازدواج موقت

7- مشاوره در زمینه ی سیرهای مطالعاتی

از مجموع این موضوعات هم میتوان

به مذهبی بودن این شهر تا حدودی پی برد.

یک روز هم با دوستان پس از نماز صبح رفتیم به قبرستان تخت فولاد

جای شما خالی

چه روح معنوی ای بر این مکان حاکم بود

چقدر از پیامبران و اولیای خدا در اینجا مدفون هستند

قبرهایی وجود داشت با تاریخ دویست سال گذشته

چه روزگاری بوده آن روزها

چقدر دینداری و رسیدن به خدا راحت تر از امروز بوده

و چقدر دینداران زیاد بودند

و دغدغه ی دین در زندگیها از خیلی دغدغه های دیگر مشهودتر بود

و ما در چه روزگاری به این دنیا آمدیم

واقعا این که گفته اند : عاشَ سعیداً و ماتَ سعیداً

برای همان مردم بوده و بس

نه برای ما

که در زندگی دنیایمان با هزاران مشکل درونی و بیرونی

و شیاطین انس و جن و شهوات و بیراهه های مختلف مواجهیم

و وضعیت اخروی ما هم نامعلوم است

و بلکه اگر دقیق به این پرونده ی اعمالمان بنگریم

به عذاب نزدیکتر است تا ثواب

و خلاصه خیلی حسرت خوردم در این قبرستان

بگذریم

و این سفر تبلیغی ما هم به پایان آمد

و دفتری از نامه ی اعمال ما هم به سر رسید

و نمیدانیم سرانجام این عمل از ما مقبول درگاه دوست گردید یانه؟

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد....

تابعد...

التماس دعا

 


 
comment نظرات ()
 
 
تجربه ی تبلیغی در ساری
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٩
 

سلام

در دهه ی اول ماه ربیع الاول

توفیق شد و برای کار تبلیغی

بهمراه تنی چند از دوستان رفتیم به ساری

ساری مرکز مازندران است

و شهری است با آب و هوای معمولا معتدل

حتی در این تاریخ که ما رفتیم و مصادف بود با زمستان

بسیار آب و هوای معتدلی داشت.

و تا دریا هم حداقل 30 کیلومتر فاصله دارد.

هنوز بافتهای قدیمی در شهر بسیار یافت میشود.

روز رفتن ما به این شهر مصادف بود با

افتتاح بزرگترین پل شمال کشور در ساری

و اتفاقا ما از کنار آن پل عبور کردیم

و مشاهده کردیم که پس از افتتاح ، پل را بسته اند

و اجازه ی ورود اتومبیل را نمیدهند.

ظاهرا تمام نشده افتتاح شده بود!!!

و البته دیدیم که اندازه ی این پل

شاید کوچکتر از پل حافظ در تهران هم باشد

و اصلا جای این همه تبلیغ و تعریف و تمجید را هم نداشت

و هنوز دو روز از افتتاح آن نگذشته بود که

آسفالت آن پستی و بلندی داشت!!!

بگذریم

نمایشگاه کتاب ساری در 7 کیلومتر خارج از شهر واقع شده بود

و بسیار مسیر دور بود.

اینطور که گفته شد حدود 400 ناشر در این نمایشگاه حضور یافتند

البته اینهمه ناشر

ارزش قرار دادن چند گرم کننده در سوله ی نمایشگاه را نداشتند

و در محیط بسیار سرد داخل سوله طاقت آوردن بسیار مشکل بود.

خصوصا که ساعت کار نمایشگاه از 9 صبح تا 7 شب

بطور یکسره و خسته کننده بود.

البته با اینهمه مشکل جای تقدیر دارد از مردم

که استقبال آنان از این نمایشگاه بسیار خوب بود

و همیشه شلوغ بود.

جالب توجه این بود که وضعیت فساد و یا حجاب این شهر

بسیار مناسب تر از تصور ما و بهتر از شهرهایی بود که تابحال رفته بودیم.

بانوان با پوشش چادر مناسب ، بسیار مشاهده میشد.

به لطف خدا و عنایت امام زمان علیه السلام

مراجعات ما هم خوب بود

و در موضوعات مختلف جهت مشاوره مراجعه مینمودند.

اهم این موضوعات شامل موارد ذیل میباشد:

1- گرایش به مسیحیت در اثر تبلیغات وسیع و سوال مهم " چرا اسلام؟ "

2- مطالب مختلف اخلاقی و اصلاح رفتارهای شخصی

3- مشاوره های اعضای خانواده درباره ی معضلات خانوادگی

4- سوال "چرا حجاب ؟" و "چرا چادر؟"

5- شبهات دینی مختلف در موضوعات مختلف

6- مسائل و احکام شرعی و بحث نماز

و موضوعات متفرقه ی دیگر

که از بررسی این سیر مراجعات نیز میتوان

پی به برخی معضلات بُرد.

روز آخر هم یک سر رفتیم به دریا

که از خواست خدا تا ما رسیدیم به دریا

دریا طوفانی شد

و نتوانستیم زیاد فیض ببریم از فضای موجود.

البته نمیدانم چرا؟ مجموعا این سفر بسیار خسته کننده و کسل کننده بود.

و اگر یاری الهی و امام زمان نباشد انسان در انجام وظایفش کم می آورد.

و واقعا به این رسیده ام که

این که آدم جوانی اش را خالصانه به پای امام زمانش بریزد

و وقف او باشد

و خسته و درمانده هم نشود

جز به نگاه آن گل فاطمی امکان ندارد

و هرکه را بخواهد برای خود ، سوا میکند و میخرد و میبَرد

و امثال من را چه به اینکه حتی فکر این را هم از ذهن خود بگذرانند.

اما آرزو که عیب نیست!

تا بعد...

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
مشکل...
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
 

...

چقدر وفق پیدا کردن با زیر و بم دنیا مشکل است

و چقدر ساختن با رفتارهای دنیایی سختتر

و چقدر تحمل تهمتها و مشاهده ی پایمال شدن زحمتها سختتر

و چقدر سختی در دنیا هست

و فی الحال بیاد کلام آن امام شهید که جانها همه پروانه ی اوست افتادم

که فرمود:

دنیا

راحتی اش آمیخته با سختی

و غنایش آمیخته با فقر

و شیرینیش آمیخته با تلخی است

و مانند عسلی می ماند که خاک آلود شده باشد

و چه باید کرد؟

و باز بیاد کلام آن استاد فقیدم افتادم

که گوهری بود در این نابسامانیهای دنیا برای ما

و چراغی بود که گِردَش با عشق جمع میشدیم

و سوسو میزد

و ما را هم در حد ظرفیت خودمان روشنایی میبخشید

همان نایاب زمان را میگویم

همان مجتهدی تهرانی را

که همیشه میفرمود:

هروقت دیدی که در دنیا راحت شدی و مشکلی نداری

بدان که مرگت نزدیک شده است.

و این کلمات ناب کلیدی است در دریای عمیق گرفتاریها و سختیها

و ای کاش که روزی فرج کار ما که در فرج امام زمان است فرا برسد

و الان این بیت در ذهنم نقش میبندد که

دیده ی پر معصیت ، لایق دیدار نیست

عاشق آلوده را یار، خریدار نیست

گرچه به بازار عشق ، بی سر و پا می خرند

لیک که هر پا به سر ، لایق بازار نیست

گر که تو هم عاشقی محرم اسرار شو

هر که زند لاف عشق ، محرم اسرار نیست

تابعد...

 


 
comment نظرات ()
 
 
تجربه ی تبلیغی در شهر بوشهر
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
 

و باز هم سلام

در دهه ی دوم ما صفر توفیق شد

و برای یک برنامه ی تبلیغی

که البته تبلیغ سنتی نبود

و بعنوان مشاوره ی مذهبی در نمایشگاه بزرگ کتاب بوشهر بود

با تنی چند از دوستان به شهر بوشهر و سواحل خلیج فارس

سفر کردیم

ساعت پرواز هواپیمای ما

در ساعتی بود که در تهران برف و کولاک شدیدی بود

ولی وقتی وارد بوشهر شدیم

چنان هوا، بهاری و لطیف بود

که چیزی جز قدرت الهی را به ذهن انسان خطور نمی داد.

ما یک روز زودتر از شروع نمایشگاه به آنجا سفر کردیم

تا بیشتر با شرایط شهر و محیط آن آشنا شویم.

اولین نکته ی جالب توجهی که از راننده ی تاکسی شنیدیم

و در روزهای آینده آن را مشاهده نمودیم

این بود که

شهر بوشهر که گاز طبیعی قسمت عظیمی از کشور از آن تامین میشود

هنوز گازکشی نگردیده و مردم این شهر خصوصا در زمستان

با سختی خاصی زندگی خود را سپری مینمایند!!!!!!!!!!!

و جالب است به بهانه ی هدفمندی یارانه ها

همان کوپنی هم که بابت تهیه کپسول گاز گاهی به آنان داده میشد

هم جمع آوری گردید!!!!!!!!

این شهر با وجود مخازن نفتی و گازی بسیار زیاد

مردم فقیر بیشمار دارد

و حتی خیابانهای آن تا 5 سال قبل خاکی بوده و آسفالت نداشته است

مردمی زحمتکش که 

معمولا از راه ماهیگیری و شغلهای طاقت فرسا گذران زندگی میکنند

و هرجا که فقر آمد مستقیما در دین مردم تاثیر میگذارد

و این ، در آنجا مشهود است

مردم شهر بوشهر معمولا مسلمان و شیعه هستند

ولی به علت شرایط کاری آنجا

و همچنین نیروگاه اتمی بوشهر

و همچنین منطقه ی عسلویه

جمعیتی مهاجر که کم هم نیستند

با ادیان مختلف و از شهرها و کشورهای مختلف

یافت میشوند

و از همین جنبه وقتی مینگریم میبینیم که

اثرات عقاید ادیان و مذاهب دیگر و تبلیغ آنها

در مردم یافت میشود

شهر بوشهر همانقدر که مردم مقید به مذهب دارد

به همان میزان و بلکه بسیار بیشتر افرادی در آن یافت میشود که

نه تنها نسبت به دین و تقیدات آن بی اعتنا هستند

بلکه بوی دشمنی دین از ظواهر و رفتار و اعمال آنان به مشام میرسد.

شاید به جرأت بتوانم بگویم که

فساد این شهر بسیار بیشتر و بدتر از شهر تهران و کلان شهرها بود.

همچنین در مراجعاتی که در نمایشگاه داشتیم

و به لطف پروردگار و عنایت حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا له الفداء

این مراجعات بسیار بیشتر از تصور ما بود

موضوعات جدی ای از جانب مردم برای مشاوره گرفتن یافت میشد

که از آن جمله میتوان به این موارد که مهمترین آنهاست اشاره نمود:

1- گرایش به مسیحیت در اثر تبلیغات اطرافیان و سوال مهم ّ"چرا اسلام؟"

2- مباحث مختلف اعتقادی اعم از خداشناسی و امام شناسی

3- گرایش به مذاهب دیگر و اینکه "چرا شیعه؟"

 4- سوالاتی در مورد اینکه چرا حجاب ؟ و چرا چادر ؟

5- شبهات تاریخی مانند قیام مختار و برخورد اهل بیت در هر زمان و ...

6- سوالاتی در مورد اینکه چرا نماز ؟ و رفع سستی در نماز و... 

7- مسایل و احکام شرعی

8- مشاوره هایی در زمینه ی مشکلات خانوادگی

9- پرسشهای متفرقه ی دیگر

به راحتی میتوان در این سیر مراجعات و زیاد بودن آن یافت که

چگونه در مملکت اسلامی و شیعی ما

ادیانی مانند مسیحیت و مذاهبی مانند اهل سنت به راحتی تبلیغ میگردند

و با پول بیت المال شیعیان و کمک های بی حد و اندازه ی مذاهب خودشان

چگونه عوام مردم را با شبهات مختلف

که ریشه ی همه ی آن شبهات نوعی مغالطه است

نسبت به مذهب و دینشان سست مینمایند!!!

و باید مسئولینی که در راس امر هستند پاسخگوی تک تک این انحرافات باشند

و بدانند که گناه این انحرافات همه بر گردن آنانی است که

میبایست کاری انجام میدادند و سستی نمودند.

خلیج فارس بسیار دیدنی بود و انسان از ایستادن کنار ساحل آن لذت میبُرد

اما با دیدن و پی بردن به مشکلات جدی دینی و دنیایی مردم این شهر

آن لذت در کام انسان گویا آب میشد

و به تلخی میگرایید.

و همیشه این سوال برای ما باقی است که

واقعا چه کاری از دست ما برای رفع اینهمه مشکلات بر می آید؟

و واقعا ما چه نقشی در این تغییرات داریم؟

من که همیشه از خدا میخواهم که روزی نرسد که

من نسبت به این مسائل مهم ، بی رگ و بی اهمیت شوم

و در محضر امام زمان علیه السلام خجالت زده شوم

و فی الحال از نوشتن خسته شدم

و از این شرایط ناگوار دینی جامعه ملول گشته ام

و فقط این بیت در ذهنم تداعی میکند که:

تکیه بر کعبه بزن سر بده آوای ظهور

چون که این کار تو خوشحال کند زهرا را

تابعد...

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
حساب و کتاب
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤
 

و باز هم سلام همیشگی

هرچه بیشتر به گذشته ها نگاه میکنم

بیشتر خسران را در عمرم میبینم

آخر زیان دیده کسیست که

سرمایه ی گذشته ی خودش را هم

از دست داده

و چیزی از آن سرمایه برایش نمانده

و الان که نگاه میکنم

میبینم که

هیچ از آن سرمایه ی معنویت برایم نمانده

و هر روز بدتر از دیروز بوده ام

و همین میشود معنای آن حدیث کاظم آل محمد که فرمود

هرکه حساب و کتابش را در هر شب رسیدگی نکند از ما نیست

و یا آن حدیث امیر مومنان که فرمود

به حساب خودت رسیدگی کن قبل از آنکه به حسابت رسیدگی کنند

یا فرمود

خودت بمیر قبل از آن که بمیرانندت

و چقدر من فاصله دارم از این حرفها

و این ، اثر اعتقادِ قلبی نداشتن به

سخنان خدا و پیغمبر و اهل بیت است

چه خوب زیستند آنها که اعتقاد راسخ داشتند به این حرفها

و چه خوب از دنیا رفتند

و در هردو لذت بردند

ولی من در دنیا که لذتی نبرده ام

و میترسم که در مرگم هم همینگونه باشم

و این ترس صرفا احساس نیست

بلکه ترس و اضطرابی است که انسان از دیدن کارنامه ی بدش پیدا میکند

هرچه بیشتر به گذشته ها مینگرم

بیشتر عقب ماندگی خودم را حس میکنم

و بیشتر از عاقبتم میترسم

و خدا کند این ترس

ترسی باشد که آدم را به عمل وا دارد

نه ترسی که انسان را زمینگیر کند

میترسم با این روند اعمالم

کارم بجایی برسد که

شامل آن حدیث نورانی شوم که فرمود

گاهی بنده کار را بجایی میرساند که خداوند میفرماید

بنده ی من! به عزت و جلالم قسم که دیگر تو را نمی آمرزم

چه خوب است انسان استادی داشته باشد که پیچ و خم های این راه را بلد باشد

استادی که انسان را از خطر بازدارد

و اینجا معنای آن روایت مشخص میشود که فرمود

هلاک میگردد کسی که استاد ی نداشته باشد که او را ارشاد نماید

و چقدر قحط الرجال شده

و در چه زمان بدی ما زندگی میکنیم

و چقدر فرق میکند با آن زمان که آیت الله بهجت فرمود:

در زمان ما در نجف اگر کسی طی الارض نداشت انگشت نما بود

و این هم زمان ماست که اگر کسی ذره ای کرامت داشته باشد

انگشت نماست

ای داد از این وضعیت

ای کاش میشد کاری از پیش برد

ای کاش میشد مبلغی داد و از بخیر شدن عاقبت خود مطمئن شد

و ای کاش میشد در این دنیای پر از زرق و برق خدا را پرستید

و از غیر او گریخت

ولی چه باید کرد که ما در مقابل این خواسته ها ناتوانیم

و حتی شاید همین نوشته های من در همینجا هم

در آن دادگاه بر علیه خودم استفاده شود

و در نتیجه ی کارنامه ام نقش بسزایی داشته باشد

مگر آن قادر متعال بوسیله ی دردانه های خلقتش دستگیری فرماید

 

و فی الحال این شعر به یادم آمد که:

از آن روزی که ما را آفریدی

بغیر از معصیت چیزی ندیدی

خداوندا بحق هشت و چارَت

زما بگذر ، شتر دیدی ندیدی 

تا بعد...

التماس دعا

 


 
comment نظرات ()
 
 
هیچ...
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢
 

سلام

الان که تصمیم به نوشتن گرفتم

احساس بدی در وجودم حاکم است

از بی معرفتی دوستان بگویم؟

یا از عوض شدن ارزشها؟

یا شاید هم از از بد بودن خودم؟

و  فی الحال بقدری ناراحت و دلخورم

که به زحمت همین چند کلمه را هم نوشتم

.

.

.

کم کم بوی محرم هم دارد می آید

........

سلام ای محرم

سلام ای حسین...

تابعد...


 
comment نظرات ()
 
 
عصر جمعه!!!
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۳
 

و مثل همیشه سلام

چقدر غم انگیزست عصر جمعه

و چقدر دلگیر

و برخی از بزرگانی که با ولی عصر عجل الله فرجه

رابطه هایی داشته اند گفته اند که

این حالت غمبار در این زمان

از دل غمناک مهدی فاطمه نشأت میگیرد

که باز هم یک جمعه ی دیگر سرآمد

و زمان فرج او باز هم به تعویق افتاد

و چقدر بی معرفتم من

که در زمانی که پدر مهربانم در حالت غم به سر میبرد

میروم یا مینشینم به دیدن یک بازی فوتبال

و از شادی و نشاط نمیدانم چه کنم؟!

و از برخی از گناهان هم در تماشای این بازی دریغ نمیکنم

و در عصر روز جمعه که متعلق به مهدی فاطمه است

کاملا از یاد او غافلم

و از این غفلت هم شادم

و حتما هم همین است معنای انتظار!!!

و به انتظار خودم افتخار هم میکنم

و فکر میکنم منت هم به سر یوسف زهرا گذاشته ام با این انتظارم!!!

یاد کلام آن مرد خدا آیت الله حق شناس افتادم که میفرمود:

اگر آدم منتظر کسی باشد که به منزلش بیاید

منزل را تمیز میکند

شرایط را مهیا میکند

چیزهایی را که مهمانش دوست دارد تهیه میکند و ....

و این است معنی انتظار

و آیا من چیزی که مهدی فاطمه را خشنود کند تهیه کرده ام؟

خدا کند که دلت رنجه زین گدا نشود

خدا کند که گدای تو بی وفا نشود

خدا کند که شوی راضی از من گمراه

که بی رضای تو زهرا زمن رضا نشود

تا بعد...

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
من خیالی
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸
 

سلام

فی الحال گیج شده ام

از اینکه مدتهاست زمانه با ما بر سر جنگ است

و هیچکدام از حساب و کتابهایمان درست از آب در نمی آید

و ضرورتاً آدم یاد آن حدیث قدسی شریف می افتد که فرمود:

تقدیری یَضحَکُ بتدبیرک

خواسته ی من خدا ، بر تدبیر توی بنده میخندد

و عجب حکایتی است این خنده ی معنادار

فی الحال از یکی از دوستان!!! که

به ما یک ماه پیش قول داده بود که کاری را به مقصد برساند

و بعد از یکماه تماس گرفت و گفت:

"نه تنها کاری انجام نداده ام

بلکه بواسطه ی بدقولی با آن بنده ی خدا که طرف ما بود

آبرو را هم برده ام"

بسیار دلخورم

این هم سهم ماست دیگر از رفیق

همه رفیق دارند و ما هم داریم

و فی الحال

از اوضاع بسیار وخیم دینی و فرهنگی جامعه بسیار ناراحتم

و از عدم دغدغه ی بسیاری از مسئولین در رفع این وخامت بسیار عصبانی

اگر چیزهایی که دیده بودم میدیدید

متوجه میشدید که چه میگویم

و این شعر را فی الحال در ذهنم مرور میکنم که:

بس است شور تغزل من خیالی را

پی سراب زدم پرسه این حوالی را

چگونه اشک نریزم چگونه خوش باشم

به سینه ام نزدم سنگ بی خیالی را

مرا به زور نشاندند بین برزخ هجر

نشد که طی نکنم عالم مثالی را

کدام جمعه میایی و جشن میگیریم

جواب عینی این جمله ی سوالی را

تا بعد...


 
comment نظرات ()
 
 
درمانده ای در جاده ی خدا
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٠
 

و باز هم سلام

بعد از مدتها دوباره آمدم سری بزنم به این دلنوشته گاه

چقدر سوت و کور!!!

و چقدر دلگیر شده اینجا

باید یک خانه تکانی اساسی کرد

ماه رمضان هم سر آمد

و من هنوز در کنار مسیر جاده ی منتهی به خدا در مانده ام

و منتظرم تا کسی دستم را بگیرد

و با خودش جلو ببرد

و نمیدانم چرا سالهاست کسی برای من و جلوی پای من ترمز نزده

و من را سوار نکرده است؟؟؟؟

شاید میبینند

وضعیت ظاهریم درست و حسابی نیست

میترسند که وسیله شان کثیف بشود

و شاید میترسند نگه دارند

و نگه داشتن همان و گرفتار ما شدن و دردسرهای آن همان

و شاید هم میترسند از همنشینی با من ضرر کنند و ...

میبینید چقدر ملموس است این حالت برای ما

و بخاطر همین است که امثال من پیشرفتی ندارند

و گاهی کار بجایی میرسد که خداوند هم میگوید

: برو که دیگر به من ربطی ندارد چه میکنی

و کجا و در چه حالی مانده ای!!!

و فی الحال

همین حال را دارم

بعد از یک ماهِ پر رحمت

میبینم دستم خالیست

ماهی که به همه چیزی میدهند

سفره ای که کسی گرسنه از کنارش بر نمیخیزد

و تو گویی گرسنه برخاستی

و دستت خالی است.

فی الحال دلم گرفته

چرا که چند روز خدمت امام رئوف بودیم

و حال دلمان برای رأفتش تنگ شده

و باز هم برگشته ایم به زندگی مادی و روزمرگی مان

و فی الحال

با خود می اندیشم که

جز امام زمانم کسی را ندارم

و کسی به دادم نمیتواند برسد

و خدا کند که نظرش از ما برنگردد

تعارف و حرف ندارد تأثیر

مهدیا بهر دلم کن تدبیر

تا بعد...


 
comment نظرات ()
 
 
فکر نمیکردم...!!!
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱
 

...و سلام

دیگر دارد نیمه ی شعبان هم فرا میرسد

فکر نمیکردم یک سال دیگه بگذرد و

باز هم هجران آن یوسف فاطمی تمام نشود

البته برای امثال من بد نشد

امثال من که

میخواستند از زیر بار وظایفشان فرار کنند

خب آخر اگر ولی نعمتمان می آمد

دیگر از این خبرها نبود

از زیر بار مسئولیتها فرار مرار نمیشد کرد

و خوشا بحال آنها که

مایه ی افتخار امام زمانشان بودند

و حدیث امام صادق علیه السلام را عملی کردند

که فرمود:

« کوُنوُا لنا زَیناً و لاتکوُنوُا شَیناً »

« ( ای شیعیان ما !) زینت ما باشید نه باعث ننگ و خجالت ما »

ولی اگر واقع نگر باشیم میبینیم که

پدر مهربانمان حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه خودشان فرمودند:

« إنا غیرُ مُهملینَ لمُراعاتکم و لاناسینَ لذکرکم »

« ما از مراعات احوال شما کوتاهی نمیکنیم و یاد شما را فراموش نمیکنیم»

پس خودمان را گول زدیم اگر فکر کنیم فرار کردیم

نه

چرا که او

عینُ الله است

و همه جا مراقب احوال ماست

و باید همه جا و در همه حال

برای آن گل فاطمه

زینت باشیم

و مبادا مایه ی خجالت و ننگ او شویم.

و دیگر خسته شدم از نوشتن و...

و این دو بیت برای این حالم بد نیست که:

دلبسته ام مرا ز سر خویش وا مکن

از من مرا جدا کن و از خود جدا مکن

هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر

گویم گرفته ای زعنایت رها مکن

تا بعد....


 
comment نظرات ()
 
 
چه کرده ایم؟!
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦
 

و باز هم سلام

خیلی وقته که ننوشته ام

چه باید نوشت؟سوال

و چه باید کرد؟سوال

و همین الان به یاد کلام آن بهجت القلوب افتادم که فرمود:

«چه باید کرد؟! 

چه باید کرد در ابتلائات؟

داخلیه و خارجیه؟

جزئیه و کلیه؟

چه کرده ایم که به این گرفتاریها و ابتلائات گرفتار شده ایم؟! »

و واقعا چه کرده ایم؟

حالا چه خطاهایی که انجام داده ایم به کنار!

چه کرده ایم برای جبران خطاهایمان؟

چه کرده ایم برای دین خدا؟

چه کرده ایم برای خوش کردن دل آن یوسف فاطمی؟

وجودمان چقدر برای اسلام و خدا و امام زمانمان مفید بوده

که انقدر قــُـلدریم و غرور سر تا پای ما را گرفته است؟

 یاد استاد فقیدم حضرت آیت الله مجتهدی بخیر که میفرمود:

بعضیها ذره ای به درد اسلام نمیخورند

حتی اگر به او بگویند بیا در فلان تعزیه

نقش نعش را بازی کن

نمیتواند.

حتی نمیتواند نعش هم بشود!!

خدا کند که ما اینقدر بی مصرف نباشیم

همه ی ما اگر چیز بی مصرفی در خانه مان داشته باشیم 

یا آن را به زباله می اندازیم

یا یک طوری از شرّش راحت میشویم

اگر خود ما بی مصرف باشیم چه؟

و اینجا به یاد آن آیه می افتیم که فرمود:

« و أمّا ما ینفعُ الناس فیَمکُثُ فی الأرض »

خداوند فرمود:

ما هرچه و هرکه برای مردم مفید باشد  بر روی زمین نگه میداریم.

و اینجا باید از آن فراز دعای صحیفه ی سجادیه علیه السلام غافل نشد که فرمود:

خدایا اگر وجود من برای مردم و دین تو مفید است به من عمر طولانی بده

و اگر هیچ فایده ای ندارم ؛ بلکه عمرم چراگاه شیطان شده

 زودتر مرا قبض روح کن

و دیگر برای خاتمه ی کلامم

باید از آن قضیه که استادم تعریف میفرمود

استفاده کنم

که:

یک لاتی رفته بود به مکه و کنار خانه ی کعبه به خدا گفته بود:

« خدایا!

ما در تهران ، نخود و لوبیا را با آشغالهاش میخریم

ما هم آشغال بنده های توایم.

تو هم ما را قاطی بنده های خوبت بخر»

و من هم به همین امیدوارم

تا بعد...

 


 
comment نظرات ()
 
 
رفع شبهه
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦
 

سلام

تو مطلب قبل

اینکه نوشته بودم

بعضیا اس ام اس هم میدن

بعضی رفقا ناراحت شدند

نه بابا

من منظورم شخص خاصی نبود که!

من خودم هم پیام زیاد میدم

منظورم اصل این کار بود

حالا هرکی انجام میده از جمله خود من!

یاعلی


 
comment نظرات ()
 
 
...؟!
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳
 

بازم سلام

چقدر بده که آدم یکی رو خیلی دوست داشته باشه

ولی اون نه

هرچی هم که بهش خوبی میکنی

عوضش با بی محلی و ... جواب خوبیت رو بده

اصلا نمیدونم چرا دور و زمونه اینجوری شده؟!سوال

قدیما جواب خوبی همیشه خوبی بود

اما حالا در جواب خوبیت باید منتظر هرگونه جوابی باشیتعجب

اینم یه خاصیت دور افتادن از مکتب اهل بیته دیگه!

بابا اینهمه اهل بیت سفارش کردن که

جواب بدی رو هم با خوبی بدید

اگر کسی بهتون خوبی کرد یه درجه بالاتر بهش خوبی کنید

اما کو گوش شنوا!افسوس

هر روز از این روزمرگی که برای همه عادی شده

بیشتر متنفر میشمآخ

هرروز بدی بیشتری ازش پیدا میکنم

ولی چه کاری از دستم بر میاد؟

امروز هم جمعه است

دیگه نیامدن امام زمان علیه السلام هم داره برای ما عادی میشه

داره میره جزو روزمرگی های ما

ما که دیگه واقعا خسته شدیم

خسته از نبود صاحب

خسته از غیبت یک پدر مهربان

خسته از خودمون

خسته از کارهامون

دیگه اصلا خیلی ها منتظر نیستن برای آمدنش

خیلی ها هم میگن ما منتظریم و شعر هم اس ام اس میکنن

ولی واقعا منتظرن؟

خدا کنه

حتی من دیگه از نوشتن هم خسته شدم

و این نفس های آخر است...

تابعد...

 


 
comment نظرات ()
 
 
مقام خسران؟!
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠
 

و باز هم سلام

الآن که دارم میتایپم

دارد نم نمکی باران می آید

باران بهاری...

گاهی وقتی به آمدن باران نگاه میکنم

یاد این بیت می افتم

که استادم هم این بیت را زیاد میخواندند

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره زار خـَس

وقتی آدم بیشتر به اطرافش مینگرد

و دقت میکند

همین را میبیند

که گاهی حرف حساب نه تنها به گوش برخی مثل من که نمیرود هیچ

بدتر باعث گمراهی آنان هم میشود

و از همین باب است که خداوند عزوجل در قرآن میفرماید

و لایزیدُ الظالمین إلا خسارا ً

« همین قرآن را وقتی ظالمین میخوانند

بیشتر باعث خسران و ضررشان میشود»

و

آدم به چه جایی ممکن است برسد

که کلام خدا هم با آن همه رحمت

برایش ضرر داشته باشد

مثل مریضی که بهترین غذاها برایش ضرر دارد

و ای وای آگر که آدم به آنجا برسد

و البته با این زندگیهای دنیایی ما

که غرق روزمرگی دنیاست

و رنگی از خدا به خود نگرفته است

آن مقام خسران از ما فاصله ای ندارد

مگر برای خود کاری کنیم

دل من چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت ِکاری

نرسید آنکه ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

تا بعد...


 
comment نظرات ()
 
 
چه جهادی؟
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢
 

و باز هم سلام

و رفتیم اردوی جهادی به بشاگرد

و برگشتیم

دیدیم آن صحنه های فقر و سختی را

و برگشتیم

دیدیم که خدای مردم آن سرزمین

خدایی غیر از آن چیزی است که ما برای خود گزیده ایم

و برگشتیم

دیدیم که زندگی روزمرگی ما برای آنان بی معناست

و بی ارزش است

و برگشتیم

روستایی که ما رفته بودیم نه مخابراتی داشت

ونه همراهی در دسترس بود

و تا نزدیکترین مخابرات

نیم ساعت جاده ی خاکی صعب العبور راه بود

مردم آن دیار رابطه ی خود را با اهل دنیا بریده بودند

و شاید اهل آخرت شده بودند

رابطه ی خود را با مردم این جهان بریده بودند

و رابطه ی خود را با خدای این جهان پیوسته بودند

دیدم که پیرزنی شاید حدود صد سال داشت

و در کـَپَر زندگی میکرد

( جایی که ما تصور آن را هم نمیکنیم)

و استخوان دنده اش هم شکسته بود

و همینطور استخوان پایش

و کسی را هم نداشت

ولی خدایی داشت که من نه

یقینی داشت که من نه

و امیدی که من نه

دیدیم کودکان و نوجوانانی که میخواستند توپ بازی کنند

اما توپ نداشتند

و دیدیم که با این اوضاع و احوال ظاهری

چقدر عاشق دین و انقلاب بودند

چقدر عاشق اهل بیت بودند

و چقدر...

و وقتی انسان مقایسه ای ساده میکند

میبیند چقدر فرق است بین ما و آنها

روزمرگی دنیا ما را در خود غرق کرده است

و تمام ارزشهای ما را با خود برده

و در خود حل کرده است

و تو گویی ارزشی باقی نمانده

آنها هم که فکر میکنیم تخم دو زرده کرده ایم

و ارزش مینامیم

وقتی مقایسه میکنی بین استحکام ارزشهای آن دیار و آن مردم

و ما

می یابی که اینها که ما آنها را ارزش نامیده ایم

ارزش نیستند

و آنها که واقعا ارزشند در بین ما یک پوسته بیشتر ندارند

و اگر با منافع شخصیمان نخوانند میشوند ضد ارزش

و چه دل ِ خوشی داریم ما

.

.

.

اگر به آن دیار سفر کنی

از خود میپرسی

که چرا پس از گذشت سی سال از انقلاب اسلامی

باید چندین خانواده در یک روستا در کـَپَری حصیری زندگی کنند

و جانشان از هیچ خطری محفوظ نماند

و

وای بحال امثال ما

که خوشیشان زده است زیر دلشان

و در ناز و نعمت هم مشغول ناشکری و گله کردن هستند

و دیگر هیچ...

از نوشتن خسته شدم

و این شعر را در وب دوست خوبم

آقا محمد صالح دیدم

و دیدم که چقدر مناسب اینجاست

بی لشکریم ، حوصله ی شرح قصه نیست

فرمانبریم ،  حوصله ی شرح قصه نیست

با پرچم سفید به پیکار می رویم

ما کمتریم ، حوصله ی شرح قصه نیست

فریاد می زنند ببینید و بشنوید

کور و کریم ، حوصله ی شرح قصه نیست

تکرار نقش کهنه ی خود در لباس نو

بازیگریم ، حوصله ی شرح قصه نیست

آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند

یکدیگریم ، حوصله ی شرح قصه نیست

همچون انار ، خون دل از خویش می خوریم

غم پروریم ، حوصله ی شرح قصه نیست

آیا به راز گوشه ی چشم سیاه دوست

پی میبریم؟ ، حوصله ی شرح قصه نیست

 تا بعد

یاعلی


 
comment نظرات ()
 
 
کدام عید؟
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
 

و باز هم سلام

و یک سال دیگر هم سپری شد

و میگویند عید آمد

همه جا نو شد

مگر اینکه من خودم را گول بزنم

چه تازه گی و طراوتی در خودم دیده ام که عید من هم باشد

آن مولای منتـَظـَر آمده؟

یا من نزد او مشرف شدم؟

یا دلم را از گناه پاک کرده ام؟

یا یک قدم در دینم جلو رفته ام؟

و هزار یای دیگر...

وقتی هیچکدام از این اتفاقات برای من نیفتاده

کدام عید؟

در روایت دارد که در روز عید نوروز خدمت آقا امیرالمومنین علیه السلام هدیه ای بردند

آقا فرمودند: این هدیه به چه مناسبتی است؟

عرض کردند: برای فرارسیدن عید نوروز

آقا فرمودند: هر روز را نوروز کنید

و فرمودند: هر روز که انسان در آن گناه نکند عید است


برای همین فردا دارم میروم جهادی

به بشاگرد

به جایی دور دست

به جایی که اثری از این عیدهای شهری وجود ندارد

و آنجا مناسب من است...

تا بعد


 
comment نظرات ()
 
 
ویرانکده
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩
 

و باز هم سلام!

بعد از مدتها آمدم که مطلبی بنویسم

اما هر چه کردم نشد!

چون نام این مکان را دلنوشته گاه ، گذاشته ام

پس باید حرفهای دلم را بنویسم

ولی وقتی به دلم نظر کردم

دیدم که ویران شده است

دیگر حرفی نمیزند

و مانند مرغ عشقی که از خواندن باز می ایستد

هیچ آوایی از آن به گوش نمیرسد

شاید بپرسی چه چیز ویرانش کرده؟

و من در جوابت میگویم که:

مگر گناه از یک زلزله ی ده ریشتری برای دل کمتر است؟

مگر هجران آن یوسف فاطمی علیه السلام کم چیزی است؟

و مگر...

و چه خوب میفرمود استاد عزیزم که

« دیگر دلی برای ما نمانده است و رانش زمین و گناه ، دل ما را ویران کرده است»

او به خود میگفت که من بشنوم

و اگر زودتر از اینها به این ویرانی پی میبردم

کارم به اینجا نمیکشید

و اکنون این دلنوشته گاهِ ما هم

خالی از حرف نبود

دل ما ویرانکده ای است که که ویرانیش تمام وجودمان را ویران کرده

و نظر خداوند متعال و ولیّش امام زمان علیه السلام را از ما بر گرفته

و فقط آن امام منتظَر است که میتواند این دل ما را آباد کند

و نمیدانم که آن روز که او می آید من هستم؟


خسته شدم از نوشتن و فقط این بیت را بیاد می آورم که:

آقا بیا که آمـــدنت دیــــر شد بیا

این دل در انتظار فرج پیر شد بیا

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
شیعیان بخوانند
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥
 

سلام

امروز روز عید سعید غدیر است

روز ولادت ولایت

روزی که مسیر حق را از باطل جدا کردند

روز امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام

همه ی ما خود را شیعه ی آن حضرت میدانیم

اما ببینیم آن حضرت چه کسانی را شیعه ی خود میدانند

فی جامع أحادیث شیعة ج 1 ص 118

عن علی علیه السلام

إن قوماً أتَوه فی أمر من اُمور الدّنیا یسألونه فیه فتوسّلوا إلیه بأن قالوا نحن من شیعتک یا أمیرالمؤمنین!

فنظر إلیهم طویلا ثمّ قال ما أعرفکم! لا أری علیکم أثراً ممّا تقولون

گروهی بخدمت آقا امیرالمومنین علیه السلام رسیدند و یک کار دنیایی داشتند وقتی آمدند خدمت آقا ، عرض کردند آقا جان ! کار ما را راه بینداز ما از شیعیان شماییم!

پس حضرت مدتی طولانی به آنها نگاه کردند و فرمودند: اصلا من شما را نمیشناسم ( چون در روایتی دیگر هست که فرمودند همه شیعیان ما را روز ازل به ما نشان داده اند)! اصلا اثری از شیعگی ما در شما نمیبینم

(( از اینجا وجود نازنین امیرالمومنین علیه السلام شروع میکنند به شمردن خصوصیات شیعیانشان))

إنما شیعتُنا مَن

فقط و فقط ( انما مفید حصر است ) شیعه ی ما کسی است که

1- آمَن بالله و رَسوله                  

واقعا ایمان بخدا و رسول داشته باشد (یعنی مثلا اگر مشکلی پیدا کرد اولین کسی که برای حل مشکلش بذهنش میرسد خدا و رسول باشد و اعتقاد واقعی به خدا و رسول در همه ی شرایط زندگیش داشته باشد)

2- و عمِلَ بطاعته

هرچه که خدا و رسول امر کرده اند (بدون کم و کاستی) انجام دهد( نه اینکه یکی را انجام دهد و دیگری را نه)

3- و اجتنب معاصیه

از گناهان و معاصی و نافرمانی خدا هم بپرهیزد( نه اینکه تا فهمید کاری معصیت است به سمت آن سرعت بگیرد)

4-  أطاعنا فی ما أمرَنا و به دعونا إلیه

ما اهل بیت را هم در اوامرمان اطاعت کند و اگر دستوری از ما دید انجام دهد

5- انما شیعتنا رعاة الشمس و القمر و النجوم ( یعنی التحفظ علی مواقیت الصلوة)

فقط و فقط کسی شیعه ی ماست که مقید به نماز اول وقت باشد( و نمازش را سبک نشمارد!)

6- لیس من شیعتنا مَن أخذ غیر حقه

شیعه ی ما نیست کسی که حق دیگران را ضایع کند و چیزی که حقش نیست استفاده کند

7- و لا من ظلم الناس

کسی هم که به مردم ظلم میکند( فرق نمیکند چه به خانواده ، چه به رفیق ، چه به مردم)( کم باشد یا زیاد) شیعه ی ما نیست

8- و لا مَن تناوَل ما لیس له

و کسی که مال مردم را میخورد و دستش به مال مردم آلوده است شیعه ی ما نیست

*****************************************************************

و میدانیم که اهل بیت علیهم السلام و روایات آن بزرگواران شوخی یا مزاح یا مبالغه نیست

آنان چون متصل به منبع وحی هستند از خود سخن نمیگویند و هرچه میگویند الهی است

حال سوال اینجاست که اگر این روایت راست باشد که هست پس کدام ما شیعه ایم و چه کنیم تا شیعه شویم؟

وقتی به بزرگان دینمان مراجعه میکنیم در پاسخ این سوال میفرمایند:

حد اقل این است که ما تصمیم و همت به انجام این وظایف داشته باشیم و تمام سعیمان را در انجام آن بکنیم اگر مقدار کمی کوتاهی داشتیم آنها به کرَم خود اصلاح میکنند. نه اینکه وقتی صبح میرویم سر کار به فکر این باشیم که چطور سر کسی را کلاه بگذاریم و بنای نماز اول وقت نداشته باشیم و بنای عمل به فرامین الهی نداشته باشیم و...

پس باید جدّی گرفت

فرض کنیم بجای آن گروهی که رفته اند خدمت آقا امیر المومنین ، ما بودیم

آنوقت آقا اگر این حرفها را به ما میفرمود چقدر بد بود؟

معلوم نیست که در قیامت به ما نگویند!!

مگر اینکه قصد اصلاح خود را داشته باشیم و به خود بیاییم

وفقط نام این آقای بزرگوار را به یدک نکشیم و رنگی از این اماممان داشته باشیم

برای ما هم دعا کنید

یاعلی

  


 
comment نظرات ()
 
 
قیمت زندگی
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤
 

سلام

یه جمله ای از مرحوم حضرت آیت الله العظمی بهجت رضوان الله تعالی علیه دیدم که خیلی به دلم نشست:

ما به دنیا آمده ایم که

 با زندگی کردن

 قیمت پیدا کنیم

نه اینکه به هر قیمتی

زندگی کنیم.

و اینجاست که فرق یک فردی که با خدا سر و سرّی دارد با من از خدا بی خبر معلوم میشود

من همه چیز را در زندگی میبینم و لذا برای زندگی کردن از آسایش و راحتی و دین و ایمانم میزنم

ولی او زندگی را وسیله ای میبیند برای رسیدن به معبود

لذا برای خود زندگی فی نفسه ارزش قایل نیست

اگر غذایی پیدا شد میخورد وگرنه خود را به آب و آتش نمیزند که غذایی بخورد

اگر رفاهی فراهم شد شاید قبول کند وگرنه حاضر نیست به هرقیمتی رفاه داشته باشد

و اگر...

چون او میبیند که در سالن انتظار نشسته و مکان دیدار و راحتی جای دیگر است

ولی ما میپنداریم که این دنیا مکان ماندگاری و راحتیست لذا آن را تا میتوانیم به هرقیمتی آباد میکنیم و خانه ی ابدی را ویران

و اینجاست که میرسیم به آن روایتی که از معصوم علیه السلام سوال کردند که چرا مردم از مرگ میترسند؟

و ایشان فرمودند: چون مردم خانه ی دنیا را آباد و خانه ی ابدی و آخرت خود را ویران کرده اند و هیچ کس دوست ندارد که از خانه ی آباد به ویرانکده ای برود.

و ای کاش عمق این کلمات را میفهمیدیم و اینقدر راحت نمینشستیم و کاری از پیش میبردیم

دنیا طلبیدیم به جایی نرسیدیم

آخر چه شود عاقبت ناطلبیده؟

تا بعد...


 
comment نظرات ()
 
 
کال یا رسیده
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳
 

سلام

دیشب یکی از رفقای عزیزم زحمت کشید و ما رو با ماشینی که در اختیارش بود برد حرم سید الکریم حضرت عبدالعظیم علیه السلام

شبها حرم اولیاء عجب حالی دارد ها

فضایی الهی، بی دغدغه و دور از رنگها و بازیهای دنیا 

تو این دوره و زمانه از این فضا ها نایابه

خلاصه برگشتیم و ایشان لطف کردند من را تا نزدیک منزلمان رساندند

من رفتم خانه و ایشان هم رفت خانه

پیام زد که من رسیدم

یادم اومد مرحوم استادم حضرت آیت الله مجتهدی هر وقت صحبت رسیدن میشد میفرمودند که: خدا کندکه ما برسیم و بمیریم . کال نمیریم

اینهایی که سخت جان میدهند کال هستند

دیدی که میوه ی کال را به سختی میشه از درخت کند

 حتی بعضی وقتها نیاز به چیزی مثل چاقو هست

ولی میوه ی رسیده خودش براحتی از درخت کنده میشود

کسانی هم که میرسند و میمیرند راحت جان میدهند و نیاز به چاقو هم برای کندن آنها نیست

خدا کند برسیم و بمیریم

تا بعد


 
comment نظرات ()
 
 
دپرس...
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢
 

سلام

الان که این مطلب رو مینویسم تازه از سفر زیارتی مشهد آمده ام

خیلی دِپرسَمناراحت

همانقدر که رفتن به این سفر شیرینه برگشتن از اون تلخه!

از یک طرف آدم فطرت گمشده اش را در آنجا پیدا میکند

و از یک طرف از رنگ روزمرگی تلخ دنیا جدا میشود و شیرینی با خدا و اولیای او بودن را میچشد

و از طرفی هم مکان انس و پناهی برای خود می یابد

اما روی دیگر سکه در بازگشتن است

بازگشتن از آنجا برای من یعنی غرق شدن در تلخی روزمرگی

دوری از شیرینی فطرت خدایی

و احساس بی پناه شدن

درست است که امام معصوم دور و نزدیک ندارد

ولی این بیچارگی امثال من است که وقتی از حرم او بیرون می آییم دوباره روز از نو و روزی از نو

تغییر نمیکنیم

به خود نمی آییم

و وقتی در کنار دنیا قرار میگیریم غرق آن میشویم

و چون خود میدانیم که دنیایی که به آغوش او میرویم چه ویرانکده ایست غصه تمام وجودمان را فرا میگیرد

از پناهگاه آباد میرویم به خانه ی ویران

و این عین غم است

دست مرا از دامنت منما جدا که بی تو

میمیرم ای کان ِ کرَم ای یار با وفایم

هو یا علی موسی الرضا بر سائلت نظر کن

ای ضامن آهو مرا سوی خودت خبر کن

تابعد...


 
comment نظرات ()
 
 
بی درد
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
 

سلام

الآن که این مطلب رو مینویسم یه چیزی بهم گفتن که از نفهمیدنش گیجمکلافه

بعضی وقتا یه اتفاقاتی تو زندگی آدما میفته که تازه اونوقت میفهمن که یه عمره که سر کارن!!!

یه عمره که دنبال نخود سیاه بودن و حواسشون نبوده!تعجب

بعضی وقتا خدا یه کم از مزه و لذت خوب بودن رو به ماها میچشونه تا غبطه بخوریم

شاید میخواد بگه که دلتون بسوزه اینه مزه ی با من بودن و شما یه عمره که دارید بازی میکنید

آره!

اسم روزمره گی ما رو خدا و خوبان خدا هیچ وقت زندگی نمیذارن

زندگی اونه که آدم رو زنده کنه و اون نمیشه مگر اینکه زندگی آدم غرق خدا باشه

میدونم فهم این حرفا خیلی برای امثال من سخته چون اصلا میونه ای با این حرفا نداریم

معروفه که میگن اگه به بچه ای که در رحم مادر هست بگن که میخوای بری تو دنیا میگه نه همین جای گرم و نرم خوبه جای دیگه نمیخوام چون اصلا نمیدونه دنیا چیه بعدم که میاد تو دنیا دیگه نمیخواد دل بکنه چون نمیدونه دنیا ی بعدی چه خبره ؟

ما هم وقتی از این چیزا حرف میزنیم چون نمیدونیم چیه و با تموم وجود درکش نکردیم میلی بهش نداریم

اما خدا معمولا تو زندگی همه آدما یه بار حداقل اون مزه ی باخودش بودن رو میچشونه تا دیگه حرفی برای ما باقی نمونه که بزنیم

واقعا که چقدر ما پست همتیم و به همین کم، راضی هستیم

همت بلند دار که مردان روزگار

از همت بلند به جایی رسیده اند

جدّا تا کِی ما میخوایم با اسباب بازی های دنیا بازی کنیم و گرم بازی باشیم و بزرگ نشیم؟سوال

چطور وقتی یه آدم سن بالا با اسباب بازی بچه ها بازی میکنه همه مسخره و سرزنشش میکنن

خوبان این درگاه هم وقتی میبینن که ما ظاهرا بزرگ شدیم و هنوز گرم اسباب بازیهای دنیاییم و دنیا ما رو به خودش مشغول کرده مسخرمون میکنن و بهمون تو دلشون میخندننیشخند

آه ...آخ

و بازهم کار، به یک نفس عمیق و آه حسرت ختم میشه

حاج آقای مجتهدی میفرمود قدیما وقتی میخواستن به یکی فحش بدن بهش میگفتن بی درد

آره ! بی درد

و چه فحشی بالاتر از این

و به همین خاطره  که اون بزرگ خطاب به ما فرموده:

نـه اشـک روان نـه رخ زردی

اللَّه اللَّه کـه چـه بـی دردی...

 تابعد...

 


 
comment نظرات ()
 
 
دل ِ رنگی
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
 

سلام

الان داشتم عکسهای رفقایی رو که تا حالا با هر کدومشون یه مدتی رفیق بودیم تماشا میکردممتفکر

وقتی آدم اینجور عکسهایی که برای خودشون یه نوع گزارش زندگیَن رو مرور میکنه میبینه که چقدر فصلهای مختلف زندگیش زود گذشتن و میگذرن.افسوس

وقتی آدم یادش میاد که برای هر کدومشون یه مدتی وقت گذاشته فکر گذاشته پول خرج کرده و دوستشون داشته و حالا رابطه قطع شده حس بدی بهش دست میده

میبینه که دل به چند نفر داده و قدر دلش رو ندونستن.

میبینه که هر فصل زندگیش یه رنگ بوده و اون هم با اون رنگ ، خودش رو تطبیق داده

و اینجاست که وقتی آدم خودش رو با بزرگان و اولیای خدا مقایسه میکنه متوجه میشه گیر کارش کجاست و مشکلاتش از کجا آب میخوره؟

اولیای خدا در تمام فصلهای زندگیشون تنها دل به یک نفر دادند و به همون دل بستند و ناگزیر همیشه هم یه رنگ بودند و هم رنگ دلدارشون بودن

دل به کسی بستن که قدر دلشون رو میدونسته و خودش رو قیمت دلشون قرار داده

منظورم خداست

تو روایات خیلی داریم که خدا در دل مومن جای داره و دل مومن عرش خداست و از این چیزا...

خدا رحمت کنه استاد عزیزم آیت الله مجتهدی رو میفرمود این که خدا تو سوره ی قدر فرموده

تنزل الملائکة و الروح فیها باذن ربهم

ملائکه شب قدر به دل ما سر میزنن ولی وقتی میبینن که ما تو دلمون براشون جا خالی نداریم برمیگردن

هر گوشه از دلمون یه چیزه. هر گوشه ش یه رنگه

ما ها تو زندگیهامون خیلی تجربه کردیم که به آدما دل بستیم و ضرر کردیم

من که اینطوری بودم ناراحت

نمیدونم از این تجربه کردن کِی خسته میشیم و کِی به خودمون میایم؟سوال

کِی دل به خدا میدیم و هم رنگ او میشیم

خدا کنه قبل از مردن این اتفاق بیفته که اگر نیفته بیچاره ایمآخ

دلا غـافل زسبحانی چه حاصل؟

اسیر نفس شیطانی چه حاصل؟

بود قـدر تو افـزون از مـلائـک

تو قدر خود نمیدانی چه حاصل؟؟؟

تا بعد...


 
comment نظرات ()
 
 
نفس عمیق ...
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
 

سلام

چند وقتیه که تو این فکرم که چرا همش دارم درجا میزنم و کسی که تو زندگیش داره درجا میزنه با چه امیدی باید به زندگیش ادامه بده؟؟ناراحت

مثلا اگر شما ببینید تو زندگیتون دارید هرروز پیشرفت میکنید هر روز بالاتر و جلوتر میرید خب انسان به فرداش امید پیدا میکنه و هرروز صبح که از خواب پامیشه با این امید به زندگیش ادامه میده.

اما تاجری که میبینه سود که نمیکنه بلکه بعضی وقتا داره ضرر میکنه اصلا با میل سر کارش نمیره و کاملا به کارش بی میله خوب چون داره میبینه که داره ضرر میکنه

منم وقتی میبینم که سودی تو معامله ی هرروزم نیست و یک روز از عمرم رو که میدم بجاش چیزی دریافت نمیکنم چه باید بکنم

وقتی میبینم که معصوم علیه السلام فرموده که کسی که دو روزش یکی باشه مغبون و ضرر کرده است و یا فرموده که کسی که امروز و دیروزش یکی باشه از ما نیست دیگه خیلی از خودم نا امید میشم.

وقتی میبینم که خیلی بزرگان بودند که هم سن و سال ما که بودند در درگاه خدا حرفی برای زدن داشتند و به جایی در این درگاه رسیده بودند و  بعدش یه نگاه تو زندگی و کردار خودم میکنم واقعا دیگه حرفی برای گفتن ندارم.

اصلا بین خودم و اون بزرگان نقطه ی اشتراکی نمیبینم و حس نمیکنم

با چشمانم دیدم که آقای مجتهدی از غصه ی دین و از دغدغه  برای طلبه ها و دین مردم ذره ذره آب شد و دار و نداش رو تو این راه داد ولی بعد از 60 سال خدمت به دین ، باز میگفت میترسم بمیرم و دستم خالی باشه!

من کجام و اونها کجا بودند؟

و شاید یک نفس عمیق و یک آه سرد پاسخ این سوال باشه!! آخ

و گاهی اوقات همین نفس عمیق آخرین نفس زندگی میشه ....

و چه خوش در وصف من گفت آن شاعر:

این منم از راه دور افتاده ای

رایگان عمر خود از کف داده ای...

تا بعد...


 
comment نظرات ()
 
 
خسته
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
 

سلام

الان که این مطلب رو مینویسم خیلی داغونم کلافه

کار بعضی وقتا به جایی میرسه که آدم آرزو میکنه که ای کاش اصلا نبودم

ای کاش اینطوری نبودم و ای کاش ...

گاهی وقتا کار به جایی میرسه که دیگه عقلم قد نمیده. سوال

حتی نمیتونم بگم که کاش چی؟ حتی دیگه نمیتونم آرزوی خودم رو بگم.سوال

ریشه اش هم خستگیه.

 خستگی از این روزمره ی تکراری

هرروز صبح از خواب پاشیم و چند تا کار تکراری رو تا شب انجام بدیم و دوباره خواب ...

و به چه خواب سنگینی فرو میریم !خواب

حتی عبادتی هم که انجام میدیم شده یه کار تکراری که برای از سر باز کردن وظیفمون انجامش میدیم.

حتی عبادتمون هم روح ندارهافسوس

سرّ خوش بودن زندگی خوبان اینه که عبادتهاشون مدام به زندگیشون روح تزریق میکنه و ما تا به اونجا نرسیم نمیفهمیم که چه خوشی ای داره.

اولیای خدا از همه کارشون حتی غذاخوردنشون هم عبادت میسازن ( مثلا وقت غذا خوردن قصد میکنن که برای این غذا میخوریم که جون بگیریم و وظایفی که خدا فرموده بهتر انجام بدیم ) و از روح اون عبادت زندگی تازه ای رو شروع میکنن.

و از اینجاست که میفهمم که نه تنها مرده ام بلکه پوسیده ام و فانی شدم .نگران

واقعا فقط این خوبانند که زنده اند و شاید همین سرّ این آیه است که فرمود:

أحیاء عند ربهم یرزقون

مرده دلانند به روی زمین                        بهر چه با مرده شوم همنشین

خلاصه نمیدونم که میشه کسی بیدارم کنه و از مردن همیشگی نجاتم بده ؟

 میشه اگر کـَرَم کنه ...

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل

کجـا دانـنـد حـال مـا سـبـک بـالان ســاحـلها

تابعد...


 
comment نظرات ()
 
 
بی رفیق...
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳
 

یا رَفیق من لا رفیق له

سلام

چند روزه که تو این فکرم که ماها چقدر از گود عقبیم

حتما میگید از کدوم گود؟

گود مردای خدا رو میگم. کسایی که خوشبخت زندگی کردند و خوشبخت مُردند.

نمیدونم چی میشه که یه کسی میشه آیت الله بهجت. یه کسی میشه آیت الله حق شناس. یه کسی میشه آیت الله مجتهدی و ...

فکر کنم خدا هم تو این چیزا پارتی بازی میکنه!

مثلا همه این بزرگوارانی که اسم بردم و بقیه ی اولیای خدا از کوچیکیشون پروردگار عزیز مواظبشون بوده که دامنشون به گرد گناه هم آلوده نشه و این مطلب از زندگینامه های این بزرگواران کاملا معلومه... 

خلاصه فکر میکنم که اگه خدا آدم رو دوست داشته باشه از بچگی براش برنامه میریزه که کجا بـره و چی بخونه و با کی رفیق بشه و استادش کی بشه و...

تو زندگی معمول این بزرگواران رفیق خوب خیلی اثرگذار بوده و برخی از اونها شاید این مقاماتشون رو ببرکت داشتن یه رفیق خوب و تلاش خودشون بدست آوردند.

گفتم رفیق! چیزی که تو این دوره و زمونه خیلی خیلی کمه!

فرمود: جلیس الصالح خیرٌ من الوحدة : رفیق خوب بهتر از تنهایی است

وحتما همینطوره.

همونطور که رفیق بد میتونه توی بدبختی و بیچارگی آدم مؤثر باشه رفیق خوب هم توی خوشبختی و سعادتمندی آدم خیلی میتونه موثر باشه! حتی رفیق خوب میتونه یه انسان بدبخت رو مسیرش رو عوض کنه و خوشبختش کنه.

و گفتم رفیق خوب! چیزی که خیلی تو این سالها دنبالش گشتم و از اونجایی که خدا ما رو نمیخواد،پیدا نکردم و بهمین دلیل هم چیزی نشدم و اگر پسرفت نکرده باشم همش دارم درجا میزنم.

وقتی فکر میکنم که با چه کسایی رفاقت کردم و براشون مایه گذاشتم ولی اونها در عوض با ما چه برخوردی داشتند خیلی میریزم به هم.

مثل اینه که آدم ببینه که بین سعادتمندی و بیچارگیش یک قدم فاصله بوده و اون بسمت بیچارگی سوق داده شده.

خلاصه نمیدونم آخرش چی میشه ؟

بدبختی امثال من اینه که آینده براشون روشن نیست و ناچارن که از آینده بترسند که آیا عاقبت ما ختم بخیر میشه یا نه؟

خوش بحال کسانی که با خدا رفیق شدند و از این حرفها بدورند.

دست گیر که دست آویز ندارم

و پای گیر که پای گریز ندارم

ای دیــرخشم

و زود آشتی

تابعد...


 
comment نظرات ()
 
 
نزدیکِ دور
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٧
 

سلام

چه بگویم از غم دوری . از غم بی کسی  و از غم ...

ما که نداریم بغیر از تو کس                    ای شه خوبان تو بفریاد رس

نمیدانم این چه زمانی است که ما در آن زندگی میکنیم؟

زمانی پر از گناه

زمانی پر از التهاب

زمانی پر از مشکلات

زمانی پر از غصه

و زمانی پر از امتحانات دشوار

و ما هم از صاحب خود دور...

البته او به ما نزدیک است ولی ما از او دوریم

مگر خدا نفرمود من از رگ گردن به شما نزدیکتر هستم و ما برخی اوقات با این که او به ما نزدیک است در عین حال ما از او دوریم . امام زمان هم ولی خداست و همین حالت را میتوان نسبت به او داشت.

به همین خاطر هم فرموده اند سعی کنید در هیچ حالی از ما ناامید نشوید و از ما روی مگردانید. چون در هر حال آنها به ما نزدیکند و از حال ما آگاه...

والشمس که بی روی تو من حیرانم

والفجر که بی وصل تو در هجرانم

واللیل که بی موی تو روزم تاریک

والعصر که بی عشق تو در خسرانم

یا بقیة الله ...

------------------------------------------------------------------

پ ن: خیلی خودم هم نفهمیدم چی نوشتم ولی فقط میدونم که مطلبش صحیحه...


 
comment نظرات ()
 
 
بیدار باش!
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٦
 

سلام

امروز بعد از دو هفته که در قم بودم به تهران آمدم.

وقتی در کنار آن بانوی کریمه هستی قدر آن لحظات را نمیدانی ولی کمی که از آن معدن فیض فاصله میگیری تازه دلتنگ میشوی و تازه میفهمی که چه لحظات ارزشمند و شیرینی داشتی و قدرش را ندانسته ای!

تازه میفهمی که چقدر بهتر میتوانستی از آن لحظات بهره ببری ولی غافل بودی و مست و مدهوش زرق و برق اطرافت!!

اصلاً دنیا همینطور است تا وقتی انسان در آن دارد زندگی میکند متوجه گذر زمان نیست و مست زرق و برق دنیاست ولی وقتی که دیگر آثار مرگ را در خود میبیند مثل تلنگوری که خورده باشد از خواب بیدار میشود و میبیند که دیگر فرصتی ندارد. وقتی هم به گذشته نگاه میکند میبیند که چگونه عمر خود را هدر داده و از این فرصت خدادادی استفاده نکرده.

و این است معنای کلام مولای متقیان امیر مومنان علی علیه السلام که فرمود: الناس نیامٌ و اذا ماتوا انتبهوا : مردم خوابند و وقتی که مرگشان فرارسید تازه بیدار میشوند.

و بقول دوست حُبابیمان بعضی فرصتها زود میگذرد و بعضی اتفاقات هم خیلی زود می افتد مثل ترکیدن یک حباب.

مثل تمام شدن عمر .

مثل « مرگ »

و ما کما کان در خواب سنگین ...

  


 
comment نظرات ()
 
 
تجربه تبلیغ 1
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥
 

سلام

امروز ٢٩ رمضان المبارک ١۴٣٠ من از سفر تبلیغی به شهرستان خواف و منطقه سلامی به تهران رسیدم

سفر سختی بود و تجربه های خوبی هم کسب شد.

خیلی چیزهای جدید دیدم و با افراد جدیدی هم آشنا شدم

دیدم که وقتی انسان به خارج از این شهرها و زندگیهای ماشینی سفر میکند 

چقدر دلهای مشتاق پیدا میکند که تشنه ی معارف خدایند و فطرتهای دست نخورده ی بعضیشان گویای این است.

دیدم که در آن بیابانها هم خدا مخلوقاتی دارد که به آنان روزی میدهد 

روزی ای که شاید حلالتر و شیرینتر و بی دغدغه تر از روزیهای ما باشد.

وقتی انسان به خود نگاه میکند خیال میکند که چقدر بزرگ است و زندگی کردن و رفع گرسنگیش چقدر دشوار ولی وقتی سفر میکند و میبیند بین کسانی که خدا تکفل روزی آنها را کرده مثل مورچه ای بیش نیست به خود می آید و از خود خجالت میکشد و این است مقصود آن حدیث از مولای متقیان که فرمود:

ای انسان اگر بقدر کفایت میطلبی به اندازه ی لقمه نانی تو را سیر خواهد کرد! 

وقتی انسان به آن مناطقی سفر میکند که اهل سنت جمعیت قابل توجهی دارند مشاهده میکند که یک نوع براندازی نرم و برنامه ریزی شده توسط اهل سنت در آن منطقه ها داردصورت میگیرد و یقینا بعدها به مناطق دیگر کشور سرایت خواهد کرد.

از طرفی هم برخی مسوولین بی تدبیر ما شعار  « فرزند کمتر زندگی بهتر » را سرلوحه کار خود قرار داده و بدون توجه به اینکه این شعار مسخره با نصّ روایات پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام منافات دارد هر روز فشار بیشتری به شیعیان آورده و مثلا بیشتر از سه فرزند را از داشتن امکاناتی چون بیمه و کوپن و... محروم میکنند لذا هر روز رفته رفته جمعیت شیعیان در کشور و خصوصا در اینگونه مناطق رو به کاهش است.

از طرفی مولویهای اهل سنت این شعار مسخره را باطل شمرده و به مردمشان اعلام کرده اند که باید فرزندان زیادی را تحویل جامعه دهند و کشورهای سنی منطقه هم بابت هر فرزند کمک مالی و... برای آنان در نظر میگیرند پس هر روز رفته رفته جمعیت اهل سنت کشور خصوصا در اینگونه مناطق بیشتر و بیشتر میشود.

از طرف دیگر وصلتها و ازدواجهایی است که توسط پسران اهل سنت با دختران شیعه صورت میگیرد که کم کم در همان مناطق از خانواده ای که مادر، شیعه است فرزندان سنی به جامعه تحویل داده میشود و باز از همین طریق رفته رفته جمعیت اهل سنت بیشتر و جمعیت شیعیان هم کم میشود.

از سوی دیگر هم طبق برنامه طولانی مدتی که توسط مراکز فرماندهی اهل سنت برنامه ریزی شده تخصصهای مورد نیاز آن مناطق شناسایی شده و طی مدتی برای تحصیل جوانان اهل سنت در آن رشته ها ، برنامه ریزی شده و تشویق شده اند و اکنون کم کم مشاهده میشود که در رشته های تخصصی مورد نیاز آن مناطق تنها اهل سنت هستند که اعلام آمادگی میکنند و تخصص دارند و بی تدبیری و بی توجهی و بی اهمیتی و عدم دغدغه برخی مسولین باعث شده که جوانان شیعه هرروز از جهت سواد و تحصیل در رشته های تخصصی بیشتر دلسرد شده و همت نکنند و تمامی شغلهای اصلی اینگونه مناطق بدست اهل سنت بیفتد و در عوض شیعیان یا بیکار باشند و یا زیردست یک فرد سنی مذهب.  

از طرفی هم هزینه برخی بودجه ها توسط اهل سنت سبب گشته که برخی کارها در آن مناطق برای شیعیان و توسط اهل سنت بطور رایگان یا با مبلغی ناچیز انجام گیرد و فقر مالی و مذهبی و فرهنگی برخی از شیعیان این مناطق باعث شده که با کوچکترین کاری مثل این ، گرایشی به مذهب اهل سنت پیداکنند و یا سنی  شوند.

و این برنامه ریزی کاملا در سیر اهداف آنها قابل مشاهده است مثلا فرض کنید تا چند سال پیش اهل سنت در آن مناطق به کمتر امکاناتی راضی بودند ولی حالا هر چند وقت یکبار اعتراض دارند که چرا مسولین شهر ما سنی نیستند.

آن کجا و این کجا؟

و باید بدانیم که با بی درایتی و بی توجهی و خواب سنگین غفلت برخی مسولین این سیر ادامه دارد و پیش میرود و هدفش هم براندازی نرم شیعیان است.

باید مسولین ما پاسخ این کم کاریها و غفلتهای خود را به خدمت اولین شهیده در دفاع از ولایت، حضرت زهرا سلام الله علیها و مولایمان امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام  بدهند و یقینا بابت خون کردن دل حضرت ولی عصر امام زمان عجل الله تعالی فرجه هم خداوند قادر متعال عذاب دردناکی را برای آنان مهیا نموده است. 

تنبّهُوا یا غافِلین

التماس دعا

تابعد...

پ ن: این مطلب خیلی طولانی شد البته گزارش سفرم بود ولی ببخشید


 
comment نظرات ()
 
 
سرآغاز
نویسنده : محمد حسین فرمانی - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥
 

سُبحانکَ یا أول تعالیتَ یا آخِر

با نام او شروع میکنم

با نام او که یادش مایه ی آرامش است

با نام او که آرامش را آفرید

و با نام او که مرا آفرید

و با نام او که کرَم را خود آغاز کرد و مرا به خود متوقع ساخت

و با نام او ...

آمده ام که حرفهای دلم را در گوشه ای بنویسم شاید روزی بدردم بخورد

و اینجا نیز چاهی است برای دل پردرد من

و دل نیز جایی است که خدا برای خود آفرید

و ای کاش که اینگونه بود...

تا بعد...


 
comment نظرات ()